زندگاني هنر همنفسي با غمهاست
زندگاني، هنر همنفسي با رنجهاست
زندگاني هنر سوختن اکنون،تا روشني آيندست
زندگاني هنر ساختن پنجره بر بيداري ست
زندگاني هنر يافتن روزنه در تاريکي ست
زندگي گاهي ،
آري به همين باريکي ست
در همين نزديکي ست
زندگاني هنر بافتن پارچه زيبايي ست
زندگي دوختن شادي هاست
و به تن کردن پيراهن گلدار اميد
از کوچه بن بست زمستاني
در صبح بهار
روح سبزي را بايد در خويش دميد
شعر سبزي را از نو بايست سرود
و سرود سبزي را همواره بايد زمزمه کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 19:7  توسط عاتکه و مهدی
|
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين ترك كنيد جزيره را زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت زيرا اگر بمانيد غرق مي شويد.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را بلكه خودم احتياج به كمك دارم . ندارم
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته نه!!!!! كه
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند
تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد.
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران! نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت.
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد.
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد.
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد.
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان ؟؟؟!!!
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 20:48  توسط عاتکه و مهدی
|
از دريا پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : خشکيدن
از گل پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : پرپر شدن
از زمين پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : لرزيدن
از آسمان پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : باريدن
از کوه پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : آتشفشان
از انسان پرسيدند: عشق چيست؟
ناگهان ندائي از درونش گفت : جدائي
مرا عمري به دنبالت کشاندي
سرانجامم به خاکسترنشاندي
ربودي دفتردل را وافسوس
که سطري هم ازان دفترنخواندي
گرفتم عاقبت دل برمنت سوخت
پس ازمرگم سرشکي هم فشاندي
گذشت ازمن ولي اخرنگفتي
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 20:47  توسط عاتکه و مهدی
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 17:21  توسط عاتکه و مهدی
|
با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردي که اشک چشمم ست,
به خيسي چشمانم باور نداشتي.
با خون قلبم نوشتم عاشقانه ميپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .
نمي خواستم ببيني تا در لحظه آخر زندگيم لبخندت رو ببينم به ناچار دست خوني ام را نشان دادم و تو باور کردي و خيره خون قلبم را که جاري بود نظاره کردي ولي لحظه ايي بود که چشمانم را براي هميشه بستم و اين هم برايم کافي ست براي يکبار چشمان خيره ات را به قلبم ديدم و هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم.
مرگ هم با عشق زيبا ست.
ديدن تو عشق تو برايم يک رويا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببينم براي آخرين بار.
تقدیم به :
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 16:56  توسط عاتکه و مهدی
|
آدم پر حرف تخم ميپاشد و آدم خاموش درو ميکند. اقليدوس
رازي که نهان خواهي ، با کس در ميان منه . ( سعدي
ذوق پرورش نمي يابد مگر با تماشاي زيبايي . ( گوته
ذوق پرورش نمي يابد مگر با تماشاي زيبايي . ( گوته
از نشانه هاي جوانمردي اين است که به ديگران احترام بگذاريم ، حتي اگر فايده اي برايمان نداشته باشد . ( ويليام ميکپيس
اگر خاموش باشي تا ديگران به سخنت آرند بهتر كه سخن گويي و خاموشت كنند (سقراط )
نهايت.يقين.اخلاس است و نهايت اخلاس نجات و رهايي است(حضرت علي ع
ديگران را همانطور که هستند بپذيريد . ( ديل کارنکي
یاحق
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 15:23  توسط عاتکه و مهدی
|
تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبير خردمند را
تاريخچهي تقلب از جايي شروع ميشود که حسن کچل براي نخستين بار تن لش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهيانهي کودکان فلک بخت مکتب بود. ليک حسن از روي گشادي، چشمان چپش را بر روي ورقهي همزاد انداخت تا نکتي بس ارزشمند از ورقهي فوق الذکر، دشت کند. اين بود که اولين تقلب تاريخ بشري زده شد. البته اين تقلب با روشهاي فوق العاده ابتدايي (البته در مقابل ترفندهاي کنوني) صورت گرفت. بدين ترتيب که حسن با کلي زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالاي ورقهي همزاد رسانيد و خيلي راحت مطالب را دو در فرمود.
زان پس تقلب دوران طلايي خود را آغاز کرد. بدين ترتيب که گسترش يافت و مصاديقي متفاوت پيدا کرد. از جمله تقلبهاي رايج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زني، تقلب در بازي (که از آن به جر زني تعبير ميشود) را ميشود نام برد.
حال روش هايي از تقلب در امتحانات را به نظرتان ميرسانيم:
روش هاي نوشتاري:
1- نوشتن روي کف پا، پس کله، پشت گوش و...
2- نوشتن روي ميز، پشت نيمکت، زير نيمکت، پشت مانتوي دختر جلويي و...
3- نوشتن روي دستمال دماغي، پاکت نامه و...
4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازي آن در سوراخهاي مختلفي از جمله دماغ، دهن، فک پايين، دريچهي آئورت و ...
روش هاي با کلاسي:
1- استفاده از ماشين حسابهاي مهندسي
2- استفاده از آيينه، موچين، لوازم آرايش، فيلم، عکس
روش هاي جوادي:
1- خر نمودن يک فقره بچه خرخون
2- خم کردن سر به روي ورقهي طرف به صورت تابلو.
3- روش بويايي:خودتان ماسک بزنين و يک بوي گند از خودتان در بکنين تا مراقب، جرات نزديک شدن به شما را نکند.
4- روش شيميايي:بدين معني که مراقب را با انواع و اقسام مواد شيميايي از هستي ساقط کنيد و بعد با خيال راحت دست به کار شويد.
توجه:
اگر در اين امر تبهر کافي نداريد اصلا سمت اين کار نرويد که عواقبي جز ضايع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن ندارد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 13:20  توسط عاتکه و مهدی
|
در يک بعد از ظهر آفتابي در يک پيکنيک دوستانه, يکي از خانمها به نام
اينگريد به طور ناگهاني پايش بر روي سنگي لغزيده و به زمين خورد.
وي بلافاصله از زمين برخاست و به همه اطمينان داد که حالش خوب است و طوري نشده و فقط
به خاطر کفش جديدش پايش بر روي سنگ کوچکي لغزيده است. اطرافيان به وي کمک کردند تا لباسها و دست و صورتش را تميز کند و از مابقي روز لذت ببرد. حال اينگريد در ظاهر خوب بود و فقط کمي شوک زده به نظر ميرسيد. اما غروب همان روز همسر اينگريد اطلاع داد که اينگريد حالش بد شده و در ساعت 6 بعدازظهر به بيمارستان منتقل شده و در بيمارستان از دنيا رفته است.
اينگريد در اثر ضربهاي که در پيکنيک به وي وارد شده بود دچار ضربه مغزي شده بود. اگر در ميان مهمانان فردي وجود داشت که ميتوانست علائم اوليه ضربه مغزي را شناسايي کند احتمالاً اينگريد الان زنده بود. پس لطفاً چند دقيقه وقت بگذاريد و ادامه مطلب را مطالعه کنيد:
روش تشخيص ضربه مغزي:
پزشکان معتقدند اگر فردي که دچار ضربه مغزي شده است ظرف 3 ساعت به بيمارستان منتقل شود آنها ميتوانند عوارض اين ضربه را به طور کامل از بين ببرند. ولي تشخيص اين حادثه و رساندن مصدوم به بيمارستان ظرف 3 ساعت کار مشکلي است چون در حالت عادي چند ساعتي طول ميکشد تا عوارض اين ضربه خود را نشان دهد. متاسفانه ممکن است فرد دچار صدمات جدي در ناحيه مغز شده باشد در حالي که اطرافيان اصلا متوجه هيچ علامت يا نشانهاي نشوند. به همين منظور پزشکان توصيه ميکنند که در چنين شرايطي اين سه پرسش ساده را در ذهن بسپاريد و در اولين فرصت از مصدوم بپرسيد:
از مصدوم بخواهيد که لبخند بزند. 1.
از وي بخواهيد که هر دو دست. 2.
خود را از بازو کاملا بلند کند
از مصدوم بخواهيد که يک جمله ساده و 3.
مرتبط با زمان و شرايط اطراف خود بسازد. (مثلا امروز هوا آفتابي است.)
اگر مصدوم در پاسخگويي به هر يک از اين سه مورد دچار مشکل شد سريعاً مصدوم را به بيمارستان برسانيد.
بعد از اينکه تشخيص داده شد که افراد غيرمتخصص نيز تنها با اين سه پرسش ميتوانند به ضعف عضلات صورت, مشکل در حرکت بازوها و يا مشکل در تکلم پي برده و با انتقال سريع مصدوم به مراکز درماني از مرگ مصدوم جلوگيري کنند از عموم مردم خواسته شد که اين سه پرسش را به خاطر سپرده و در موقع لزوم از آن استفاده نمايند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 14:24  توسط عاتکه و مهدی
|
بگذار قلبت از چشمانت بريزد !
پرنده گفت : اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند . كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم . پرنده گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري . كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم. پرنده گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه پرنده را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني. كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟ پرنده گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود . كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟ پرنده گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ..... كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد . اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند . كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد . كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ پرنده گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود . احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است . كرگدن نفهميد كه پرنده چه مي گويد . روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت . يك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه پرنده اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟ پرنده گفت : نه كافي نيست . كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم . پرنده چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن . كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگ ترين پرنده دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد. كرگدن ترسيد و گفت : پرنده ، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟ پرنده برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري. كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، پرنده اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ پرنده گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند. كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟ پرنده گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد. كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد. كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم
تقدیم به کسی که خودش می دونه(عاتکه)
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 11:40  توسط عاتکه و مهدی
|
با سلام
بچه ها فرارسیدن اربعین حسینی را به تموم مسلمونا تسلیت می گم
در ضمن سال نوی همگی تون مبارک
ایشا الله سال خوبی داشته باشین
یا حق
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 15:31  توسط عاتکه و مهدی
|