اي عابر خسته نگاه كن
ديگران پرتويي از تاريكي
و كدامين نگاه ميتواند تعريفي از زندگاني باشد
زندگي ميتواند عاقبت خوشي يا بدي هاي ما باشد
اي عابر خسته نگاه كن
من پرتويي از نور ميبينم و
ديگران پرتويي از تاريكي
ميتوان چشم ها رو شست همانطور كه سهراب گفت
ميتوان در پرتوي تاريكي خبري از نور گرفت
ميتوان در پژمرده شدن يك گل غنچه گل ديگري را ديد
ميتوان در قامت بلند درخت در سايه آن لميد
ميتوان با گنجشك هاي عاشق هم صدا شد
ميتوان با تمامي وجود فرياد زد و عاشق شد
اي عابر خسته نگاه كن
ميتوان در پس كوچه هاي تاريك و دالان خسته دنبال عشقي تازه بود
ميتوان در سبزه زاران آرام و بي آلايش وجودت زندگي نمود
پس به كدامين گناه بايد پرتويي از تاريكي ديد
پس چرا اين وجود خاكي را با كلام آتشين رسوا كرد
من نميدانم من نميدانم كه روزگار از من چه ميخواهد
ولي خوب ميدانم كه از روزگار چه ميخواهم
بخاطر همان لحظه است كه بر سختي ها فارغ آمدم
و به خاطر آن است كه پرتوي تاريكي را به پرتوي از نور مبدل ساختم
تو چه ميداني كه اين لحظه در اعماق وجودم چه خواهد گذشت
من را زماني بر اوج افلاك ميكشاند و زماني مرا به پرتو قهري
در آن پرتو قهر صدايي نيست كلامي نيست من هستم و من
خوب چه بايد كرد اين رسم روزگار است
در اوج همرهان زيادي با توهستن در قهر تو هستي .تو هستي . تو
اي عابر خسته نگاه كن
باز نگاه ميكنم نوميد نيستم به نوري كه از پرتوهاي تاريك برخاست خيره ميشوم
آري آشنايي است دوستي است ياري است
كه هميشه من به ياد اويم و او نيز بيش از من به ياد من
با نور وجودش پرتوهاي تاريك را كنار ميزند و فرياد سر ميدهد
كه چرا اين طفلك بي پناهست و چرا فرياد رسي نيست
همه با چهره به ظاهر بشاش خود مي يايند و ميگويند ما هستيم . چرا كه نه ؟؟؟!!!
ميدانم ديگر قديمي شده اين حرفهاي دوستان
ميدانم رنگ دوستي و عشقو محبت كم رنگ شده
ميدانم كه ديگر كسي به فكر كسي نخواهد بود
همه به ظاهر در تلاش در واقعه كه مباد جا بمانند تقلاميكنند
به آنكه بدانند هدف چيست و دنبال چه ميگردنند و سرگردان به اين سو و آن سو ميروند
در اين واقه به ظاهر حق يكديگر را ميخورند وفكر ميكنند حق مسلم آنهاست
ضعيف تر از خود را نابود ميكنند و راه ترقي را در آن ميبينند
ولي هنوز يار با ماست هنوز گرماي دستانش درون دستانم
و صداي رسايش در اعماق وجودم آشكار است
ميدانم او به يادم خواهد بود ميدانم او كمكم خواهد كرد
من نيز به ياد او وبه عشق او زندگي خواهم كرد
چون اوست كه هميشه به ياد اويم و او نيز بيش از من به ياد من
ميدانم مرا به مقصد خواهد رساند و مرا به غير از او كاري نيست
واين است داستانه اين موضوع كه
من پرتويي از نور ميبينم و
ديگران پرتويي از تاريكي
اي عابر خسته نگاه كن
نگاه كن نگاه كن




