تبليغاتX
در قلب پاک او

در قلب پاک او

اي عابر خسته نگاه كن

من زندگي را پرتويي از نور ميبينم و
ديگران پرتويي از تاريكي
و كدامين نگاه ميتواند تعريفي از زندگاني باشد
زندگي ميتواند عاقبت خوشي يا بدي هاي ما باشد

اي عابر خسته نگاه كن
من پرتويي از نور ميبينم و
ديگران پرتويي از تاريكي
ميتوان چشم ها رو شست همانطور كه سهراب گفت
ميتوان در پرتوي تاريكي خبري از نور گرفت
ميتوان در پژمرده شدن يك گل غنچه گل ديگري را ديد
ميتوان در قامت بلند درخت در سايه آن لميد
ميتوان با گنجشك هاي عاشق هم صدا شد
ميتوان با تمامي وجود فرياد زد و عاشق شد

اي عابر خسته نگاه كن
ميتوان در پس كوچه هاي تاريك و دالان خسته دنبال عشقي تازه بود
ميتوان در سبزه زاران آرام و بي آلايش وجودت زندگي نمود
پس به كدامين گناه بايد پرتويي از تاريكي ديد
پس چرا اين وجود خاكي را با كلام آتشين رسوا كرد
من نميدانم من نميدانم كه روزگار از من چه ميخواهد
ولي خوب ميدانم كه از روزگار چه ميخواهم
بخاطر همان لحظه است كه بر سختي ها فارغ آمدم
و به خاطر آن است كه پرتوي تاريكي را به پرتوي از نور مبدل ساختم
تو چه ميداني كه اين لحظه در اعماق وجودم چه خواهد گذشت
من را زماني بر اوج افلاك ميكشاند و زماني مرا به پرتو قهري
در آن پرتو قهر صدايي نيست كلامي نيست من هستم و من
خوب چه بايد كرد اين رسم روزگار است
در اوج همرهان زيادي با توهستن در قهر تو هستي .تو هستي . تو

اي عابر خسته نگاه كن
باز نگاه ميكنم نوميد نيستم به نوري كه از پرتوهاي تاريك برخاست خيره ميشوم
آري آشنايي است دوستي است ياري است
كه هميشه من به ياد اويم و او نيز بيش از من به ياد من
با نور وجودش پرتوهاي تاريك را كنار ميزند و فرياد سر ميدهد
كه چرا اين طفلك بي پناهست و چرا فرياد رسي نيست
همه با چهره به ظاهر بشاش خود مي يايند و ميگويند ما هستيم . چرا كه نه ؟؟؟!!!
ميدانم ديگر قديمي شده اين حرفهاي دوستان
ميدانم رنگ دوستي و عشقو محبت كم رنگ شده
ميدانم كه ديگر كسي به فكر كسي نخواهد بود
همه به ظاهر در تلاش در واقعه كه مباد جا بمانند تقلاميكنند
به آنكه بدانند هدف چيست و دنبال چه ميگردنند و سرگردان به اين سو و آن سو ميروند
در اين واقه به ظاهر حق يكديگر را ميخورند وفكر ميكنند حق مسلم آنهاست
ضعيف تر از خود را نابود ميكنند و راه ترقي را در آن ميبينند
ولي هنوز يار با ماست هنوز گرماي دستانش درون دستانم
و صداي رسايش در اعماق وجودم آشكار است
ميدانم او به يادم خواهد بود ميدانم او كمكم خواهد كرد
من نيز به ياد او وبه عشق او زندگي خواهم كرد
چون اوست كه هميشه به ياد اويم و او نيز بيش از من به ياد من
ميدانم مرا به مقصد خواهد رساند و مرا به غير از او كاري نيست
واين است داستانه اين موضوع كه
من پرتويي از نور ميبينم و
ديگران پرتويي از تاريكي
اي عابر خسته نگاه كن
نگاه كن نگاه كن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 16:3  توسط  عاتکه و مهدی   | 

هر که مرا ديد تورا نفرين کرد

ازتوبايد مي گذشتم
ولي افسوس نتونستم
توعروسک بودي ومن
آخرقصه دونستم
تووجودخالي تو
جزدروغ هيچي نديدم
کاش ميشد به اين حقيقت
پيش ازاينها مي رسيدم
سوختم و سوختم وساختم
هرچي داشتم به پات باختم
کاش تورو از روز اول
مثل امروزمي شناختم
آخه عشق يعني شکستن
عاشقانه سرسپردن
دل سپردن به سراب
درسکوت خويش مردن
يه روزي يه روزگاري
حرف بين ما نگاه بود
عشق ونقاشي ميکرديم
نقش ما خورشيد وماه بود
بعدازاون واژه نوشتيم
جملمون ستاره چين بود
مثل دريا آبي بوديم
معني زندگي اين بود.


ماگذشتيم وگذشت
آنچه توکردي باما
توبمان با دگران
واي به حال دگران


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 16:1  توسط  عاتکه و مهدی   | 

اگر بیایی ...

با سلام

 و با عرض معذرت از عاتکه جون که نتونستم به موقع بنویسم

 

نازنينم! اگر تو بيايي آسمان با وسعت نگاهش، چشمان آبي‌اش را فداي قدم‌هاي گرمت كرده و زمين

 

طنازي خود را آغاز مي‌كند... اي كه هزار، هزار شمع در انتظار يك نگاه تو سوختند . شوري است عشق

 

تو و دلنشين غمي است به انتظار قدم‌‌هايت زيستن، بدان كه مصراع زندگيم با قافيه تو پايان خواهد

 

يافت. بيا كه اگر تو بيايي تمامي شب‌هاي يلداي غم سپيده صبح را مهمان هميشگي دلم خواهد

 

كرد... نمي‌دانم آيا دل كوچكم تا ظهور تو در تكاپو است يا تا غروب آرزوهايش چيزي نمانده.... اما ...

 

غمگين‌ام و مي‌ترسم كه دلم از جنب و جوش بيافتد و تو نيايي.... هميشه از تو گفته‌ام و از روزهايي

 

كه به خاطر تو نفس مي‌كشم. ياد باد! جمعه‌هايي كه از تپه ‌هاي خيال بالا مي‌رفتم تا تو را آنسوي

 

ستاره‌ها ببينم. من فكر مي‌كنم آسمان در يك جمعه زيبا كه به رنگ دلتنگي همه مردم است، كنار

 

خواهد رفت و تو در باغچه دلمان كنار بوته‌هاي نرگس فرود خواهي آمد. مي‌دانم كه تو نرگس و ياس و

 

لاله را از همه گلها بيشتر دوست داري. افسوس، من و كلمات مجنونم شايد روز آمدنت را نبينيم من به

 

همه كساني كه آن روز تو را مي‌بينند و در دو سوي خيابان‌ها قلبهاي سبزشان را به تو هديه مي‌دهند،

 

حسوديم مي‌شود.                                                 ## ## ## ## ##

 

..و من داغدار كسي مانده‌ام و در انتظار كسي مانده‌ام كسي آن طرف پشت اين بي‌كسي ... آري بايد

 

از او بنويسم، چون هر چه از قلمم مي‌تراود همه اوست، او كه چشم‌هاي منتظرمان با عطش ديدنش

 

خو گرفته! تمام شب را به ظهورش فكر مي‌كردم! نمي‌دانم كدام گوشه اين شب به صبح قامت سبزش

 

راه مي‌يابد؟ كجاست آن شبي كه مي‌گويند تو باز مي‌آيي؟ تا كنار كعبه نامت به سجده افتيم؟! كدام

 

ظهر مبارك ظهور خواهي كرد تا در مناي مناجات آمدنت را به انتظار بنشينيم؟! كدام مردم خوشبخت،

 

درفش سادگيش را به دوش مي‌كشند تاخاك پايشان را سرمه چشم كنيم؟ با تو از كدامين دلتنگي

 

بگويم؟ اي خوبترين! نمي‌گويم ( با ما به از آن باش كه با خلق جهاني ...) كه مي‌دانم تو با هر كه

 

هماني كه اوست و اين ماجرايي است كه ميان ما افتاده است... اما نه ! حكايت تلخي است ميان ما و

 

ما. يعني هر گرهي كه هست در صورت مسئله است نه بر جبين پاسخ... و ما مانده‌ايم كه چگونه

 

باشيم؟ آيا دري هست كه به روي تو بسته باشد؟! آيا سري هست كه زير منت تو خاكساري نكند؟!

 

اي همه خوبي و لطف! روي به كدام كعبه ، نماز عهد بگذاريم، كه تو خود مقصود كعبه ‌اي و مولود قبله

 

... بيا كه در خم پس كوچه هاي انتظار نشسته‌ايم و درآرزوي سپيده به شبنم پرطراوت وجود دل

 

بسته‌ايم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:53  توسط  عاتکه و مهدی   | 

بارون هم قشنگه نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:49  توسط  عاتکه و مهدی   | 

ای خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:48  توسط  عاتکه و مهدی   | 

g mail

هر کسی که دعوت نامه ی جی میل می خواد در قسمت نظرات ایمیلش رو بزاره.فعلا
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:7  توسط  عاتکه و مهدی   | 

با سلام

پروردگارا

امروز خواسته اي از تو دارم

مي دانم مي شنوي

پاسخت را احساس مي كنم، در قلبم

اگر چه تو كلمه اي بر زبان نمي راني

نه خواهان ثروت و شهرت

كه خواهان گنجينه جاودان مهر تو هستم براي ابد

خواهان نزديكي تو هستم،

با آغاز هر روز خواهان سلامتي و بركت،

و دوستاني براي سهيم شدن راه زندگي ام

خواهان شادي و رضايت از هر پديده اي

كوچك و بزرگ!

وبيشتر از هر چيزي

خواهان توجه عاشقانه تو



ì آموخته ام كه...

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي ...



ì انسانيت حد و مرزي نميشناسد ..قبل از آنکه داراي هويت زن و يا مرد بودن باشيم ...انسانيم ..و تکليف آدميت از جنسيت بالاتر است...همديگر را به اين نام بشناسيم مقام بالاتري داريم ......







ìخدا آدم و فرزندان آدم رو تو اين دنيا آورد که بعد اون اشتباه تو بهشت ادب بشندخب بعضي ها فهميدن چه اشتباهي کردن بعضي ها هم تازه طلبکار خدا شدند فرو رفتن تو هواي نفس دنيااما خوش بحال شهدا زود تر از همه ادب شدند فهميدن جاشون اين جا نيست زرق و برق الکي دنيا چشمشونا پر نکردعاشقونه رفتن طرف خدا... خدا هم بهشت رووو به اونها نداد فقط

خودش رو داد واقعا چه خوب بردي بود براي شهدا..........



ìگوهرخود را هويدا کن، کمال اين است وبس

خويش را درخويش پيداکن، کمال اين است وبس

با تشکر از عزیزی که این مطلبو برام فرستاد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:53  توسط  عاتکه و مهدی   | 

ستاره

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني

 

بين ميليونه

 

ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت

 رو به به

 

خودش جلب مي كنه.

 


بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره

 

 رو اونقدر تماشا

 

 

مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.


اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ

 

اثري از

 

 

 

اون ستاره نيست.

 

 

اون موقعي است كه تموم غماي دنيا

 

 

هري ميريزه تو دلت.

 


بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي

 

 كني.

 

 

 

تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم

 

 زنده اي..

 

 

باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و

 


دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي

 

 به اون ميليونها ميليون

 

 

 

ستاره ديگه نگاه نكني.

 

 


بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي

 

 خيلي

 

 

 

قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و

 

 

ميبيني اثري از اون ستاره نيست.

 

 


اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ

 

 

 

يه ستاره زيباي ديگه.

 


همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي

 

 

 

كه توي آسمون وجود داره.

 


اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت

 

وجود دوستش داري.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:0  توسط  عاتکه و مهدی   | 

چه کسی می داند؟

حجم سرخ نگاه را چه كسي ميداند


قدر قلب زمان را چه كسي ميداند


آدمي رفت و گذري نكرد به آينده


حاجت دل شكستگان را چه كسي ميداند


من و من هاي من به درك واصل شد


رمز من هاي نهان را چه كسي ميداند


در اين مردابهاي بي نشاني


راه نوراني وبي مُهر وعيان را چه كسي ميداند


منم و گرد و غباري به تنم


خانه عشق و صفا را چه كسي ميداند


خسته و رنجور از بي راهة راه


منزل ساده دلان را چه كسي ميداند


چه كسي ميداند پرسشم ديگر چيست


شيشه عمر خزان را چه كسي ميداند؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:55  توسط  عاتکه و مهدی   | 

گذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق .
چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق  همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند !
 برگرفته از گروه گلبرگ
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:41  توسط  عاتکه و مهدی   | 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم.انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود
.پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد.پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني.پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي.راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دستي بر شانه هايش کشيد و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:39  توسط  عاتکه و مهدی   | 

دکــــتر عــلي شــريـعـتـي

زندگي سه چيز است
اشكي كه خشك مي شود
لبخندي كه محو مي شود
و يادي كه در عالم فراموشي باقي مي ماند...


شگفتـــــــا

وقتي کـــــه بــــود ، نمــــي ديدم

وقتي مي خــــوانــــد ، نمي شــنـــــيــــدم

وقــــتــــي ديــــــدم ... کـــه نــــــبــــــود

وقتي شنــــــــيـــدم ....که نــخــــوانـــــــد



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:39  توسط  عاتکه و مهدی   | 

نون خوردن توی این زمونه چه سخته

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:22  توسط  عاتکه و مهدی   | 

نازی

کاشکی روی زبون منم یدونه از این گوگولیا بود تا حد اقل با اون حرف می زدم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:12  توسط  عاتکه و مهدی   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:9  توسط  عاتکه و مهدی   | 

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيااحتمالا بهت احتياج دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:0  توسط  عاتکه و مهدی   | 

تقدیم به شما

زيباترين مخلوق خدا ، گل ؛ باشكوه ترين ، آسمان ؛ استوارترين ، كوه ؛ پاك ترين آنها دريا و بزرگترين نعمت حيات است .

همه‌‌ اين زيبايي ، شكوه ، استواري ، پاكي و نعمت تقديم شما باد
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:57  توسط  عاتکه و مهدی   | 

وقتي چشم اميدتان به خدا باشد, هيچ چيز آنقدر عجيب نيست كه راست نباشد. هيچ چيز آنقدرعجيب نيست كه پيش نيايد. و هيچ جيز آنقدر عجيب نيست كه دير نپايد.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:55  توسط  عاتکه و مهدی   | 

خداحافظ....

خداحافظ كه قلبم را شكستي

خداحافظ كه عشقم را گسستي

خداحافظ كه قلبت مال من بود

خداحافظ كه قلبت مال او شد

خداحافظ كه ديدم رفتنت را

خداحافظ كه ديدي مردنم را

خداحافظ كه من بازيچه بودم

هميشه در هراس و گريه بودم

خداحافظ كه قلبم بي پناه است

خداحافظ كه عشقم بي مثال است

خداحافظ تو تنها تكيه گاهم

خداحافظ تو اي تنها پناهم

خداحافظ چرا رفتي بماند؟!

خداحافظ چرا ماندم« بماند؟!

خداحافظ گناه من چه بوده؟

خداحافظ نياز من چه بوده؟

خداحافظ تو كه دوستم نداري

خداحافظ تو كه تنهام مي ذاري

خداحافظ برو خوشبخت باشي

هميشه در كنارش مرد باشي

خداحافظ برو ديگر زيادم

خداحافظ ديگه طاقت ندارم

 

برگرفته از وبلاگ(http://onlywithyou.persianblog.com/)

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 13:17  توسط  عاتکه و مهدی   | 

دنیای عجیبیه نازنین

روزی که دلم پیش دلت بود گرو        دستان مرا فشردی که مرو

روزی که دلت به دیگری مایل شد      کفشان مرا جفت نمودی که برو

------------

برگها نبز از درخت خسته می شوند و پاییز تنها یک بهانست

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:1  توسط  عاتکه و مهدی   | 

نیایش

 

 

سلام

به بزرگيت سوگند

 که چون عشق تو بر بلنداي ذهنم رخنه کند

در توانم آيد که از هر چه غير توست بگريزم

که تو راعبادتي چون تو سزاست

 و اين تويي که گر روي به درگاه تو چرخانم

هر چه خواهم دهي

 و چون روي از تو گردانم

آنچه که دارم از من نمي ستاني

که من شنيده ام:عاشق همه نياز است و معشوق ناز

ولي معشوق چون تو نديده ام که عاشقش چون نياز باشد

 طلب حاجتش بدهي واگر ندهي

نه بر ناز وکرشمه تو بلکه بر حکمت توست

که تو ميداني و او نميداند

واين تويي که مرا در بودنم گم کرده

 و ماندنم را در ترديد فرو برد

                                   که تو بهترين نياز بي نياز مني 
                                                                                       
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:2  توسط  عاتکه و مهدی   | 

آدمک

آدمک آخر دنياست . بخند

آدمک مرگ همين جاست . بخند

آن خدايي که بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست . بخند

دست خطي که تو را عاشق کرد

شوخي کاغذي ماست . بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گريه چه زيباست . بخند

صبح فردا به شبت نيست که نيست

تازه انگار که فرداست . بخند

راستي آنچه به يادت داديم

پر زدن نيست که درجاست . بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست . بخند

___________
____________***__*_**** ___________
____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_________* __________________
_____________*_* __________________
______________** __________________

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:49  توسط  عاتکه و مهدی   | 

كم كمك وقت خداحافظي ما رسيده
هواي تازه تنهاييا از راه رسيده
طعم يه بوسه پنهوني به لبهام رسيده
بغلم كن آخرين بار وقت رفتن رسيده
يه كمي خنده واسه روزاي باروني دارم
كه خيال دارم تو كيسه دم دستم بزارم
دو سه خط شعر و غزل حرفاي موندني دارم
كه مي خوام توي جيبم نزديك قلبم بزارم
به درختي كه رو ساقش اسم ما كنده شده
يه وري تكيه زدم گفتم دلم خسته شده
دل من تنگه . منو تنهايي هاي شب شده
هواي تازه مي خوام نفس تو سينه تنگ شده
چند كلام حرف اضافي يه اشاره يه نگاهي
هرچي که گفتم و نشينيدي رو تويه كاسهء صبرم مي زارم
دو تا عكس يادگاري از رو طاقچه بر مي دارم
لايه ترمه اونور شيشهء عمرم مي زارم .
يه بغل خاطره از تو توي كوله بارمه
هرچي گفتي و شنيدم توي كوله بارمه
يه كمي اشك و گلايه لاي دستمال مي پيچم
وقتي دلتنگ تو شدم نازنينم، غم تو؛ توشهء راهمه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:40  توسط  عاتکه و مهدی   |