خدا یا کمکم کن ...
| | |
خان ننه خان ننه،هاياندا قالدين مادر بزرگ، کجا ماندي بله باشيوا دولانيم الهي دورسرت بگردم نجه من سني ايتيرديم ! چطور من تو را گم کردم وازدستت دادم دا سنين تايين تاپيلماز ديگر مثل تو پيدا نمي شود سن اولن گون ، عمه گلدي روزي که تو فوت کردي عمه آمد مني گتدي آيري کنده من را به ده ديگري برد من اوشاق، نه آنليايديم؟ من بچه بودم چه ميفهميدم؟ باشيمي قاتيب اوشاقلار بچه ها سرم را گرم کرده بودند نچه جون من اوردا قالديم. چند روزي را من در آنجا ماندم قاييديب گلنده ،باخديم موقع برگشت ديدم يريوي ييغيشتيريبلار جايت را جمع کرده اند نه اوزون و نه يرين وار نه خودت هستي و نه جايت هست «هاني خان ننه م؟» سوروشدوم پرسيدم کجاست مادر بزرگم ؟ دديلر که: خان ننه ني گفتند که مادر بزرگ را آپاريبلار کربلايه برده اند به کربلا که شفاسين اوردان آلسين که شفايش را از آنجا بگيرد سفري اوزون سفردير سفرش سفري طولاني است بير ايکي ايل چکر گلينجه يکي دو سالي تا بازگشتش طول ميکشد نجه آغليرام،يانيخلي چه با سوز وگداز گريه مي کنم نچه جون اله چيغيرديم چند روزي اينقدر جيغ کشيدم که سسيم،سينم توتولدي که صدا و سينه ام گرفت او،من اولما سام يانيندا اگه من پيش اون نباشم اوزي هچ يره گدنمز هيچ جايي تنهايي نمي تونه بره بو سفر نولوبدي ، من سيز در اين سفر چه شده که بدون من اوزي تک قويوب گديبدي؟ خودش تنهايي رفته هاميدان آجيخ ادر کن از دست همه قهر کردم هامييا آجيخلي باخديم به همه با عصبانيت نگاه کردم سونرا باشلاديم که :من ده بعد شروع کردم به اينکه من هم ميخواهم گديرم اونون دالينجا به دنبال او بروم دديلر :سنين کي تز دير گفتند:براي تو زود است امامين مزاري اوسته- به مزار امام اوشاغي آپارماق اولماز بچه را نمي برند سن اوخي ،قرآني تز چيخ تو قرآن را زود بخوان وتمام کن سن اوني چيخينجا بلکه بلکه تا وقتي که تو آن را تمام کردي گله خان ننه سفردن مادربزرگ از سفر باز گردد تله سيک ، راوانلاماقدا با عجله در خواندن وحفظ قرآن اوخويوب قرآني چيخديم آن را خواندم و به پايان رساندم که يازيم سنه : گل ايندي که بنويسم به تو: حالا بيا داها چيخميشام قرآني ديگر قرآن را ختم کرده ام منه سوقت آل گلنده موقع آمدن براي من سوغاتي بياور آما هر کاغذ يازاندا اما هر کاغذي که مي نوشتم آقامين گوزي دولاردي چشمان پدرم پر اشک ميشد سنده کي گليب چيخمادين تو هم که ديگر نيامدي نچه ايل بو اتظارلا چند سالي با اين انتطار گوني ،هفته ني سايارديم روز شماري و هفته شماري مي کردم تا ياواش- ياواش گوز آچديم تا يواش يواش که بزرگ شدم آنلاديم که ، سن اولوپسن ! فهميدم که تو مردي بيله بيلميه هنوز دا خود دانسته و ندانسته هنوز هم اوره گيمده بير ايتيک وار در دل خود گمشدهاي دارم گوزوم آختارار هميشه چشمم هميشه دنبال چيزيه نه ياماندي بو ايتيک لر چقدر اين گمشده ها عذاب آورند خان ننه جانيم ، نوليدي مادر بزرگ اي جان من چه ميشد سني بير ده من تاپايديم تو را دوباره پيدا مي کردم او آياقلار اوسته ، بيرده دوباره روي پاهايت دوشه نيب بير آغلايايديم مي افتادم و گريه مي کردم قولي حلقه سالميش ايپ تک دستانم را مانند طنابي به دور او آياغي باغليايديم پاهايت مي بستم که داها گدنميه ايديدن که ديگر نمي توانستي بروي گجه لر ياتاندا ، سن ده شبها موقع خواب، وقتي با تو مي خوابيدم مني قوينووا آلاردين من را بغل مي کردي نجه باغريوا باساردين و چطور خوب مرا در آغوش خود مي فشردي قولون اوسته گاه سالاردين گاهي هم روي دستهايت مي انداختي آخي دنياني آتار کن با بي خبري از دنيا ايکيميز شيرين ياتارديق هردو چه شيرين ميخوابيديم يوخودا (لولي ) آتار کن در خواب وقتي جايم را خيس ميکردم سني من بلشديررديم تو را هم کثيف ميکردم |

